|
•●•گلستان سنگی•●• داستان کودک و نوجوان،طنز،داستانك
| ||
|
لباس ها روي بند ،كنار هم آويزان شده بودند. باد به آرامي مي وزيد و لباس ها را تكان مي داد . پيراهن خميازه اي كشيد و گفت چه قدر هواگرم است.روسري گفت :خداکند هرچه زودتر ما را جمع كنند و به داخل اتاق ببرند.پيراهن گفت : ولي من دلم مي خواهد همين جا روي بندرخت وزير اين آفتاب داغ بمانم . روسري گفت : براي چه ؟ پيراهن گفت : چون صاحب من خيلي چاق است.او آن قدر چاق است كه وقتي مرا مي پوشد ، به سختي مي توانم نفس بكشم....
ادامه مطلب [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 15:0 ] [ زهرا عبدی ]
اكرم خانم كنار جنگل يك كلبه ي زيبا داشت، يك كلبه ي چوبي .بيشتر وسايل داخل كلبه هم ازچوب بودند .ميزچوبي،صندلي هاي چوبي، قاشق هاي چوبي .آن روز اكرم خانم با خوش حالي كلبه را تميز مي كرد . او منتظر بود تا ....
ادامه مطلب [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 11:54 ] [ زهرا عبدی ]
چند شبنم رو ي برگ هايش افتاد .بوته خميازه اي كشيد و چشم هايش را
باز كرد. برگ هايش را تكان داد .گردو غبار برگ هايش به هوا بلند شد.به خودش نگاه كرد و گفت:واي ....!.من بازهم رشد كرده ام..
ادامه مطلب [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 22:4 ] [ زهرا عبدی ]
در خواب بودم كه بر من تكيه زدي . بيدار شدم و بعد از آن هرگز نخوابيدم .
در تمام اين سال ها اين قدر سبك نشده بودم ـ من برتو تكيه زده بودم ـ. زير لب دعاي عهد مي خواندي روبه آسمان كردي و با آقايت عهد بستي !
ادامه مطلب [ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 18:44 ] [ زهرا عبدی ]
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 14:19 ] [ زهرا عبدی ]
هميشه دلم مي خواست بدانم چه كسي روي درو ديوارشهرما با اسپري مي نويسد:"خيلي بد است كسي كه در اين مكان زباله بريزد." "فقط:رفيق بي كلک" "علي+اكبر=عشق".... ادامه مطلب [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 12:26 ] [ زهرا عبدی ]
برفك، تنبل وشكمو بود.يك روز همين طور كه مشغول گردش بود چشمش به يك مزرعه افتاد.مزرعه پر بود از هويج هاي آبدار و رسيده...
ادامه مطلب [ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 8:35 ] [ زهرا عبدی ]
چه بايد كردتا وقتي وارد يك جمع مي شويم محبوب ترين باشيم و همه
مجذوب كلام ونگاه ماشوندوبراي هم صحبتي و هم نشيني با ما لحظه شماري كنند؟واقعيت اين است كه براي تصرف قلوب ديگران...
ادامه مطلب [ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 9:0 ] [ زهرا عبدی ]
[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 13:38 ] [ زهرا عبدی ]
[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 18:57 ] [ زهرا عبدی ]
مداد هاي جوان بزرگ هستندو مداد هاي پير كوچك .بر عكس آدم ها كه بچه ها كوچك هستند وبزرگتر ها قد بلند تر! مداد قرمز قد بلند و جوان قصه ي ما رفت توي آرايشگاه آقاي تراش وگفت : «لطفا سرمن را بتراشيد! » آقا ي تراش گفت :نوك شما كه نشكسته است،تازه خيلي هم تيزاست !
ادامه مطلب [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 11:16 ] [ زهرا عبدی ]
چكمه هاي پلاستيكيه گل آلودش را با عصبانيت در آورد و انداخت گوشه ي حياط. رفت كنج اتاق كز كرد . زانو هايش را بغل كرد و خيره ي گل هاي گليم شد ...( ماه نامه باران) ادامه مطلب [ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 10:7 ] [ زهرا عبدی ]
صفحه ی اول باغ کیانوش نوشتند:
"پیشکش به سرکار خانم عبدی وداستان هایی که با شتاب می نویسد!" خدارا شکر طوری رفتار نکردم که بنو یسند: "...وداستان هایی که شتا بزده می نو یسد!" برای خواندن نقدکوچکم از باغ کیانوش کلیک کنید :http://vadastan.blogfa.com/9005.aspx [ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 14:13 ] [ زهرا عبدی ]
فرشته كوچولو چشم هايش را باز كرد . صبح شده بود . با عجله از تخت
خواب پایین آمد. دست و صورتش را شست و پيش مادرش رفت . مادر گفت:چرا اين قدردير از خواب بيدار شدي؟ همه به سرزمين شكوفه ها رفته اندفكر كنم فقط ما جا مانده ايم... (هفته نامه افق حوزه ) ادامه مطلب [ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 13:36 ] [ زهرا عبدی ]
حواستان به من هم باشد .
همه ی مردم شهر ما آدم های خیلی خوبی هستند: ولی سرمن می خورد به این طرف و آن طرف ... (چاپ شده درملیکا) ادامه مطلب [ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 16:8 ] [ زهرا عبدی ]
گل هاي كاغذي تا غروب چند ساعتي بيشترنمانده بود.امير عباس گوشه ي چادر نشسته بود و ليوان هارا توي سيني کنارهم مي چيد... (چاپ شده در ماه نامه ملیکا) ادامه مطلب [ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 19:2 ] [ زهرا عبدی ]
مادر بزرگ می گفت:« وای بچه ! چقدر حرف می زنی؟»
اخم که می کرد ،کم حرف می زدم . ** رفتم دکتر. میگه : «خانم، قلبت یه صدای اضافه داره !!!» حالا کی بایداخم کنه ،تا قلبم زیادی حرف نزنه؟ [ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 ] [ 11:4 ] [ زهرا عبدی ]
موهای مصنوعی + مژه های مصنوعی + ناخن های مصنوعی =
گل های مصنوعی + قلب های مصنوعی [ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 14:15 ] [ زهرا عبدی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||